از چشم هایت هر چه بگویم عجیب نیست
سرزمین من همین لبخند های توست

که میانه ی جز و مد نگاهت گیر می کند

نمیداند بیاید یا برود

باشد یا نباشد

بخندد یا...

یا...

یا...

بخندد

احساس روزهای پیری در نگاهم موج میزند

دیگر لبخند هایم طعم جوانی نمی دهد

دستم را بلند می کنم

و صدایم را هم...

تو میدانی که باید...

هر بار نام اعظمت را برده ام شده است

این بار یا می شود

یا...

یا...

یا می شود

این دل به هیچ صراطی مستقیم نیست


یه هیچ لبخندی جز تو خودش را نمی فروشد

سال نو ات مبارک

امسال بر من بخند تا بهار شود


 نوشته:سید علی ضیاء